|
Agha Goli |
|
۱۳٩٠/۱٠/۱٤ درس زبان انگلیسی شایان به حرف u رسیده و شایان خیلی خوشحاله که دیگه با اتمام حروف، کلاس زبانش تموم می شه و ایشون به زبان انگلیسی مسلط می شن. نمی دونه یک عمر هم برای یادگیری یک زبان خارجی کمه! ۱۳٩٠/۱٠/٤ به تولدم نزدیک میشوم. کادو گرفتن رو خیلی دوست دارم. اینکه کسی به خاطر من به مغازه ای برود و به این فکر کند که آیا این را دست خواهد داشت یا نه برایم بسیار گوارا است.امسال منتظر هستم. شاید امسال هم مثل هشت سال پیش خدا به من هدیه ای بدهد. با مجله داستان خیلی خوشحال هستم. این شماره ی اخیرش معرکه بود و بسی لذت بردم. شایان هم در کودکی و دنیای خودش به پیش می رود. هر چند که من خیلی دوست دارم تا او بیشتر به کتاب و کتابخوانی علاقمند شود اما شاید انتظار من زیادی است و نباید سرگرمی های امروزی را ندید گرفت. ۱۳٩٠/۸/٤ یزدان رفته سفر کاری کیش. من دارم تمام سعیم رو می کنم که دچار افت اعصاب نشم. از ساعت 3 که از اداره برگشتیم چندین بار تا مرحله سقوط پیش رفتم. اما به خودم غلبه کردم. الان ساعت 9 شده و ما هنوز نخوابیدیم. باعث بسی تعجب. انجام کارهای کوچیک برام تبدیل به یک پروژه عظیم شده اند و برای تحققشون باید مدتها با خودم دست و پنجه نرم کنم. البته محل زندگی و شیوه زندگی ای که در پیش گرفته ایم، کم موثر نبوده است. شایان عزیزم که الان تبدیل به یک دوست و هم صحبت برای من شده، به کلاس دوم رفته و در قبال درسش بسیار احساس مسئولیت می کنه . اوضاع خوبه و ما آرامیم. امیدواریم این آرامش در این طوفانی که در حال وزیدن در همه دنیا است ، در زندگی ما ماندگاری داشته باشه. ۱۳٩٠/٦/٢ دیروز بعدازظهر شایان رفته بود توی محوطه با بچه ها بازی کنند. بعد از یک ساعت هیجان زده وارد شد و بلند اعلام کرد که یک زنبور گاوی نیشش زده. کنار گوشش یک نیش زدگی کوچولو بود. چیزی شبیه به پشه. من به خودش که نگاه کردم دیدم همه هیکلش پر از خاکه. ازش پرسیدم که چی شده مامان حالا چرا اینقدر خاکی هستی؟ گفت مامان آخه وقتی زنبوره نیشم زد بچه ها گفتن باید روش خاک بریزی. فکر کنم با بیل روی خودش خاک ریخته بود. خلاصه ماجرایی بود. براش توضیح دادم که خاک نمی تونه تمیزکنه باید بشوری هر جای زخم یا نیش زدگی رو و به هر حرفی که بقیه می زنن گوش ندی. اما خودش خیلی هیجان زده بود و فکر می کرد خیلی اتفاق بزرگی براش افتاده و بین دوستاش تبدیل به یک قهرمان بزرگ شده. ۱۳٩٠/٤/٢۱ بعضی روزها به صورت ناگهانی دچار اضطرب و تپش قلب میشم. فکر می کنم یکی از علتهاش می تونه خواستن یه چیزی به طور مداوم باشه. همین که این چند روزه تمام مدت سرکار بودم و بعدش خونه بودم و اینکه چندین روزه دلم می خواد برم بیرون مغازه ها رو نگاه کنم فقط و یک مانتوی کرمی بخرم برای تعطیلات (چه خواست ساده ای) حالم رو دوباره بد کرده. این که نمی تونم برم بیرون و آدمها رو ببینم و شهر رو ببینم دچار خفقانم می کنه. شرایط بغرنجیه. به خصوص که اون هم فکر می کنه من زیر کولر نشستم و استراحت می کنم و همه چیز فراهمه بیشتر ناراحتم می کنه. وقتی برای داشتن یه چیز ساده خیلی طولانی فکر می کنم دچار این حالت می شم. به خصوص اینکه رفتنمون به مشهد دوباره نزدیک شده باز این حالت سراغم اومده. جالب اینجاست که از بیرون رفتن می ترسم. فوبیا دارم. وقتی میرم بیرون همش نگرانم که کسی بهم زنگ بزنه و سرم داد بزنه. یا شاید تصادف کنم یا حتی سوقصدی بهم بشه. یا حتی از گرما بلایی سرمون بیاد به خصوص اگه با بچه باشم. همین الان هم گریه ام گرفته و قلبم محکم داره می کوبه ..... ۱۳٩٠/٤/۱۳ شبها بعد از فعالیتهای روزانه اش که خیلی هم زیاد هستند: مهدکودک و بازی با ایلیا، ساعتهای طولانی بازی با خودش، تماشای سی دی، بیرون رفتن و باز با دوستانش در پارکینگ، خیلی خسته است. مکرر ازش می خوام که بره مسواک بزنه. اونم تنبلی می کنه و می گه نمی رم و نمی خوام. هر شب یه داستانی جور می کنم تا بالاخره رضایت می ده. دیشب بهش گفتم اون دندون نیشت که افتاده، اگه مسواک نزنی سیاه در میاد، دیدم پاشد رفت که مسواک بزنه، بعد از دو دقیقه برگشت. با تعجب پرسیدم تمام شد؟ می گه آره فقط هون یکی رو مسواک کردم. جالبه که اون هنوز در نیامده. ۱۳٩٠/٤/۱٢ دوست عزیزی سری کتابهای نیکولا کوچولو رو به عنوان هدیه تولد به شایان داده اند. هر جلد کتاب شامل چند داستان کوتاه است راوی این داستانها پسرکی شیطان باه نام نیکولا است. ماجراها شامل شیطنت تعداد ی همکلاسی است که در مدرسه و خانه و اردو اتفاق می افتند. شخصیتها تغییر نمی کنند. اما در هر داستان ویژگی شخصیتها به صورت مختصر توضیح داده میشود. داستانها بسیار شیرینند و با روحیه یسرانه و بزن بزن شایان سازگارند. البته فکر می کنم بزرگتر که بشود برایش خنده دار تر هم میشود. گاهی اوقات که هنگام خواندن کتاب حس می کنم گوشه ای از طنز را نگرفته، برایش توضیح می دهم. البته در کمال تعجب بیشتر اوقات موضوع را فهمیده. خلاصه کتابهای خوبی هستند. ۱۳٩٠/۳/٢۸ بالاخره خانه را خریدیم. همه ی المانهای مورد نظرمان را دارد با استثنای اینکه مسیرش به محل کارم کمی چپ است شاید همین چپکی بودن باعث خیر شده و من مجبور شوم رانندگی را دنبال کنم و کمی مستقل شوم. چند هفته ی قبل به کلاردشت رفتیم. خیلی زیبا بود. پسرک حسابی لذت برد. خوشم می آید که کیف بردن را بلد است. خودش را اذیت نمی کند. شاید علتش کودکی است که هنوز با رفتارهای وسواسی بزرگسالی آمیخته نشده است تا عیشش را منقص کند. مشغول تماشای "In treament" هستیم. روانکاوی شغل سختی است. تمام مدت خودم را جای بیمار قرار می دهم و سعی می کنم رفتار خودم را ریشه یابی کنم. جالب است که همه به کودکی و والدین بر می گردد. همه رفتارها در بزرگسالی تا حد زیادی متاثر از شیوه تربیت کودک در کودکی است. انگاری که خودمان چندان نقشی در پرورش روحمان نداشته ایم. تعطیلات تابستانی در راه است. دو تا عروسی در پیش است. امیدوارم همه بچه ها به خوبی و خوشی سر خانه و زندگی هایشان بروند. احتمالا مامان و بابا هم بیایند یک سری پیشمان و بعدش هم اسباب کشی کنیم ایشالله و وارد مرحله ی جدیدی از زندگیمان بشویم. ۱۳٩٠/٢/٢٥ سی و دو ساله شده ام و هنوز به شدت needy هستم. در جستجوی خانه هستیم. بعد از این همه وقت که آرزوی خانه داشتن را دارم، اضطراب رهایم نمی کند. یزدان هم همینطور. به شدت احساس کم بودن می کنم. احساس ناکافی بودن. احساس نبودن. ۱۳٩٠/۱/٢۸ درس "ع" را خوانده بودند، روی تخته ی اتاقش نوشتم: پسر گلم، من عاشق تو هستم. بارها این جمله را برایش گفته ام البته. اما مثل اینکه مکتوب شده اش را خیلی دوست داشت. بعد از اینکه خوانده بود جمله را، دوان دوان به طرفم آمد و من را بوسید. پسرکم با سواد شده است. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
