Agha Goli

۱۳٩۱/۱/۳٠

 

از آغاز سال تحصیلی معلم قرآن شایان از همه بچه ها خواسته تا آرام آرام آیه الکرسی را حفظ کنند. حالا که تقریبا ماههای آخر سال تحصیلی است از حدود 10 خط، شایان فقط توانسته است دو خط را حفظ کند. در واقع هیچ سعیی برای محقق شدن این هدف نکرده است. چند روز پیش گفت که فردا آخرین مهلت برای حفظ کردن تمام ایه الکرسی است. یزدان معتقد است که این توقع زیادی از بچه های کلاس دوم است. ولی آخر بعد از 7 ماه؟؟؟ این 16 تا پسر بچه باید بالاخره یک حرکتی می کردند. خلاصه تمام شب را غر زد و نق زد و کارش را انجام نداد. آخرش هم نشست به گریه کردن. بهش گفتم مادر جان اینقدر وقت صرف زنجموره می کنی درست را حفظ کن. تقریبا این استراتژی ای است که برای انجام همه تکالیفش اتخاذ می کند.

taban mansouria
 
۱۳٩۱/۱/۱٩

 

دیروز به چهار طبقه رفتم. طلافروشی ها را نگاه کردم. یک جفت گوشواره ی بزرگ برای گوشهایم خریدم. یک لوزی نقره ای  که  در یک حلقه طلایی آویزان است. گاهی هم وقتی راه می روم صدا جرینگ جرینگ می دهد. دشت اول فروشنده بودم. گفتم تخفیف بدهید تا روز پر فروشی داشته باشید. تازه فهمیده ام که برای خریدن طلا هم می شود چانه زد. ن

از طلا فروشی بیرون آمدم و داخل خیابان جنت شدم. بازار در رخوت 14 فروردین فرو رفته بود. قدم زنان وارد خیابان دانشگاه شدم. از دکه نان رضوی و معاونت پژوهشی علوم پزشکی گذشتم. وارد اولین پارچه فروشی شدم. مغازه دار با عشق به پارچه ها دست میشکید. پیرمردی وارد مغازه شد. کمی در مورد بازار با هم صحبت کردند. انگار پدرش بود. هر دو هم حرفه بودند. از اینکه فرزندی حرفه پدرش را انتخاب می کند و در کنار هم کار می کنند خوشم می آید. نمی دانم مثل این می ماند که هر دو از  زمانه راضیند. پسر که خودش مرد میانسالی بود سرکشی نکرده بود و همان حرفه را برگزیده بود. حتما پیرمرد خیلی خوشحال بود. تاجر پارچه بودند هر دو. پارچه فاستونی فقط. خیلی تخصصی بود حرفه اشان. سه قواره پارچه شلواری خریدم. برای یزدان و شایان. پدر و پسر.

به خانه برگشتم. بعد از ظهر پدرم را به مشاور بردم. در راه پرسیدم نظرش در باره فراموشی اش چیست؟ نظر خاصی نداشت. اهمیت نمی داد. فکر کردم شاید باید بگذاریم راحت باشد. اما وقتی مشاور اسم ما را ازش پرسید و پدرم اسم من را که کنارش نشسته بودم و دستم را روی پایش گذاشته بودم به سختی یاد آورد، پشیمان شدم از اندیشه احمقانه ام. من را همیشه یک جور دیگری دوست داشت. من گل سرسبدش بودم ولی حالا اسمم را هم به یاد نمی آورد. احساس کردم که ناراحت و معذب شده است. گریه اش گرفته بود. من هم همینطور. ترسها، نگرانی ها و اضطرابهایمان خیلی شبیه است. من و پدرم. غوطه می خوریم در سانتی مالیست بازی های بی انتهایمان.

با خواهرم و همسرش به خیابان خاکی رفتیم. محله ای بسیار قدیمی. بورس لوزم برقی مشهد. احساس خوبی داشتم. تمام مدت از خودم می پرسیدم چرا یزدان نمی تواند هیچ وقت به این شهر دل بدهد. دلم نمی خواست شب به فرودگاه بروم. دوست داشتم با هم بودیم و در خیابانها قدم می زدیم. بدون کینه و عدوات. دوست داشتم برای غزل حافظ می خواند با صدای همیشه رسایش. حیف که از من کاری ساخته نیست در بیرون آوردن مردان زندگیم از گردابی که گاهی درش غرق می شوند. کار من نیست .

 

 

taban mansouria
 
۱۳٩٠/۱۱/۱٢

 

چند روز پیش یزدان یک جعبه شیرینی خامه ای خریده بود. من شیرینی ها را توی یک ظرف شیشه ای چیده بودم و در یخچال گذاشته بودم. روزی چند تا با شیر و چای می خوردیم. حدود 5 تای دیگر از شیرینی ها مانده بود. دیروز بعد از ظهر که می خواستم به شایان برای عصرانه شیر عسل بدهم، نگاهی به ظرف شیرینی ها انداختم. فقظ یکی در ظرف بود. ازش پرسیدم مامان جا تو و بابا از اینها خورده اید؟ گفت: بله من یکی خورده ام و بابا دو تا. تعجب کردم. یزدان معمولا شیرینی به خصوص خامه ای را که کهنه شده باشد نمی خورد. به هر حال شیرینی باقیمانده را به شایان دادم و همانجا تصمیم گرفتم که شام هم نپزم.

یزدان که برگشت .اعلام کردم که برنامه شام ندارم. تو که سیری . شیرینی خورده ای. بیچاره گفت: نه والله. من شیرینی نخوردم. شایان رو صدا زدم. نیم وجبی اصلا به روی خودش نمی آورد. همه را خودش تنهایی خورده بود و راس راس توی چشمهای من دروغ می گفت. من معمولا وقتی این جوجه دروغ می گفت متوجه می شدم ولی این بار مثل اینکه سرم کلاه رفت.

از قضا دیگر دارد بزرگ می شود به قول یزدان our little liar.

taban mansouria
 
۱۳٩٠/۱٠/۱٤

 

درس زبان انگلیسی شایان به حرف u رسیده و شایان خیلی خوشحاله که دیگه با اتمام حروف، کلاس زبانش تموم می شه و ایشون به زبان انگلیسی مسلط می شن. نمی دونه یک عمر هم برای یادگیری یک زبان خارجی کمه!

taban mansouria
 
۱۳٩٠/۱٠/٤

 

به تولدم نزدیک میشوم. کادو گرفتن رو خیلی دوست دارم. اینکه کسی به خاطر من به مغازه ای برود و به این فکر کند که آیا این را دست خواهد داشت یا نه برایم بسیار گوارا است.امسال منتظر هستم. شاید امسال هم مثل هشت سال پیش خدا به من هدیه ای بدهد.

با مجله داستان خیلی خوشحال هستم. این شماره ی اخیرش معرکه بود و بسی لذت بردم.

شایان هم در کودکی و دنیای خودش به پیش می رود. هر چند که من خیلی دوست دارم تا او بیشتر به کتاب و کتابخوانی علاقمند شود اما شاید انتظار من زیادی است و نباید سرگرمی های امروزی را ندید گرفت.

taban mansouria
 
۱۳٩٠/۸/٤

 

یزدان رفته سفر کاری کیش. من دارم تمام سعیم رو می کنم که دچار افت اعصاب نشم. از ساعت 3 که از اداره برگشتیم چندین بار تا مرحله سقوط پیش رفتم. اما به خودم غلبه کردم. الان ساعت 9 شده و ما هنوز نخوابیدیم. باعث بسی تعجب. انجام کارهای کوچیک برام تبدیل به یک پروژه عظیم شده اند و برای تحققشون باید مدتها با خودم دست و پنجه نرم کنم. البته محل زندگی و شیوه زندگی ای که در پیش گرفته ایم، کم موثر نبوده است.

شایان عزیزم که الان تبدیل به یک دوست و هم صحبت برای من شده، به کلاس دوم رفته و در قبال درسش بسیار احساس مسئولیت می کنه . اوضاع خوبه و ما آرامیم. امیدواریم این آرامش در این طوفانی که در حال وزیدن در همه دنیا است ، در زندگی ما ماندگاری داشته باشه.

taban mansouria
 
۱۳٩٠/٦/٢

 

دیروز بعدازظهر شایان رفته بود توی محوطه با بچه ها بازی کنند. بعد از یک ساعت هیجان زده وارد شد و بلند اعلام کرد که یک زنبور گاوی نیشش زده. کنار گوشش یک نیش زدگی کوچولو بود. چیزی شبیه به پشه. من به خودش که نگاه کردم دیدم همه هیکلش پر از خاکه. ازش پرسیدم که چی شده مامان حالا چرا اینقدر خاکی هستی؟ گفت مامان آخه وقتی زنبوره نیشم زد بچه ها گفتن باید روش خاک بریزی. فکر کنم با بیل روی خودش خاک ریخته بود. خلاصه ماجرایی بود. براش توضیح دادم که خاک نمی تونه تمیزکنه باید بشوری هر جای زخم یا نیش زدگی رو و به هر حرفی که بقیه می زنن گوش ندی. اما خودش خیلی هیجان زده بود و فکر می کرد خیلی اتفاق بزرگی براش افتاده و بین دوستاش تبدیل به یک قهرمان بزرگ شده.

taban mansouria
 
۱۳٩٠/٤/٢۱

 

بعضی روزها به صورت ناگهانی دچار اضطرب و تپش قلب میشم. فکر می کنم یکی از علتهاش می تونه خواستن یه چیزی به طور مداوم باشه. همین که این چند روزه تمام مدت سرکار  بودم و بعدش خونه بودم و اینکه چندین روزه دلم می خواد برم بیرون مغازه ها رو نگاه کنم فقط و یک مانتوی کرمی بخرم برای تعطیلات (چه خواست ساده ای) حالم رو دوباره بد کرده. این که نمی تونم برم بیرون و آدمها رو ببینم و شهر رو ببینم دچار خفقانم می کنه. شرایط بغرنجیه. به خصوص که اون هم فکر می کنه من زیر کولر نشستم و استراحت می کنم و همه چیز فراهمه بیشتر ناراحتم می کنه. وقتی برای داشتن یه چیز ساده خیلی طولانی فکر می کنم دچار این حالت می شم. به خصوص اینکه رفتنمون به مشهد دوباره نزدیک شده باز این حالت سراغم اومده. جالب اینجاست که از بیرون رفتن می ترسم. فوبیا دارم. وقتی میرم بیرون همش نگرانم که کسی بهم زنگ بزنه و سرم داد بزنه. یا شاید تصادف کنم یا حتی سوقصدی بهم بشه. یا حتی از گرما بلایی سرمون بیاد به خصوص اگه با بچه باشم.

 همین الان هم گریه ام گرفته و قلبم محکم داره می کوبه .....

taban mansouria
 
۱۳٩٠/٤/۱۳

 

شبها بعد از فعالیتهای روزانه اش که خیلی هم زیاد هستند: مهدکودک و بازی با ایلیا، ساعتهای طولانی بازی با خودش، تماشای سی دی، بیرون رفتن و باز با دوستانش در پارکینگ، خیلی خسته است. مکرر ازش می خوام که بره مسواک بزنه. اونم تنبلی می کنه و می گه نمی رم و نمی خوام. هر شب یه داستانی جور می کنم تا بالاخره رضایت می ده. دیشب بهش گفتم اون دندون نیشت که افتاده، اگه مسواک نزنی سیاه در میاد، دیدم پاشد رفت که مسواک بزنه، بعد از دو دقیقه برگشت. با تعجب پرسیدم تمام شد؟ می گه آره فقط هون یکی رو مسواک کردم. جالبه که اون هنوز در نیامده.

taban mansouria
 
۱۳٩٠/٤/۱٢

 

دوست عزیزی سری کتابهای نیکولا کوچولو رو به عنوان هدیه تولد به شایان داده اند. هر جلد کتاب شامل چند داستان کوتاه است راوی این داستانها  پسرکی شیطان باه نام نیکولا است. ماجراها شامل شیطنت تعداد ی همکلاسی است که در مدرسه و خانه و اردو اتفاق می افتند. شخصیتها تغییر نمی کنند. اما در هر داستان ویژگی شخصیتها به صورت مختصر توضیح داده میشود. داستانها بسیار شیرینند و با روحیه یسرانه و بزن بزن شایان سازگارند. البته فکر می کنم بزرگتر که بشود برایش خنده دار تر هم میشود. گاهی اوقات که هنگام خواندن کتاب حس می کنم گوشه ای  از طنز را نگرفته، برایش توضیح می دهم. البته در کمال تعجب بیشتر اوقات موضوع را فهمیده. خلاصه کتابهای خوبی هستند.

taban mansouria
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

.:دوستان:.
 

پرشين‌بلاگ